** هر چی تو بگی! **
زیستن در مرز واقعیت و خیال است که به زندگی بعد می‌بخشد٬ وگرنه واقعیت زندگی به تنهایی تلخ است...
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
unbelievable



خسرو شکیبایی هم رفت...

تا حالا هیچ‌کس خبر بدی رو به بدی صدا و سیما بهم نداده بود
و تا حالا از فوت عزیزی این اندازه شوکه نشده بودم...

می‌دونستی که به یاد فیلم حکم کیمیایی٬ این چند روز که داشتم کتاب جسدهای شیشه‌ای کیمیایی رو می‌خوندم٬ قیافه‌ی تو رو جای شخصیت علی خان داستان می‌دیدم؟

واسه همین بود که خبر رو تا ساعت ۴ عصر٬ درست نیم ساعت بعد تموم شدن داستان٬ نشنیده بودم؟

که تو قبل از علی‌خان تموم نشی
قبل از اون نشی یه جسد شیشه‌ای...



کاشکی می‌شد جاها عوض...
به خدا از ته دل می‌گم
از ته تهش...

اگه برگردی قول می‌دم دیگه وقتی بابا واسه در آوردن لج من سین‌هاش رو مدل تو می‌گفت جیغ و داد راه نندازم!
هر چقدر دوست داری بگو خانه‌ی سبز...
سبز‌‌ ِ سبز‌ ِ سبز...

می‌دونم که برنمی‌گردی
می‌دونم که خیلی زود تو هم فراموش می‌شی...

چی بگم 
روحت شاد...

¤ گفتم که باور نمی‌کنم
         گفتم که ولی همون می‌شه که تو می‌خوای

بازم باور نمی‌کنم٬ اما بازم همونه که تو می‌خوای

فقط خاطراتم رو به من برگردون
خواهش...


¤¤ سریال ترانه‌ی مادری و مرگ تدریجی یک رویا٬ یادم آورد که اولین بازیگر مرد محبوبم٬ تو دنیای دخترونه‌ی ۵-۶ سالگیم دانیال حکیمی بود!
تو یه سریالی که اسمش یادم نیست٬ اما موضوعش سر یه گاوداری و مسائل اون بود
کسی اسم سریاله یادش هست؟!
مردم بس که فکر کردم!

«۲۲۶+ چهار»


چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387
خالی...



...
این روزها که فکرش رو می‌کنم٬ می‌مونم که چه‌جوری ذوق‌مرگ نشدم وقتی که ...
رویاش هم دور از دسترس به نظر میاد ...
باید از ذوق می‌مردم...
کاشکی...
...

سختمه...

¤ از وقتی که یادم میاد٬ یا حتی قبل‌ترش٬ از اون زمان‌هایی که یادم نمیاد٬ بابام مرتب تو سفر بود و وقتایی هم که می‌اومد خونه می‌شد مهمون!
علاوه بر اون بابایی ما هیچ وقت بزرگ نشد و هنوز شوق و شور یه جوون ۲۰ ساله تو وجودشه!
نتیجتاً نقشی که بابا واسه ما بازی کرده یه داداش بزرگ پر شر و شوره که چند روز هفته رو٬ مهمون ما می‌شه! 
با همه‌ی این حرفا٬ آقای پدر روزت مبارک!

¤¤ آقایون پزشک٬ خانوم دکترها
صنعت داروسازی ما هرچند خیلی از دنیا عقبه٬ اما واسه پیشرفتش نیاز به حمایت خودمون داره.
چرا جوری با مریض صحبت می‌کنین و تو ذهنش جا می‌ندازین داروهای ایرانی گچن٬ که مریض دیابتی حاضر می‌شه ۱۰ روز داروش رو به خاطر نبودن آپو مت‌فورمین نخوره٬ اما سراغ ایرانیش نره؟! در حالی‌که مریض‌هایی هستند که تموم عمرشون همین داروی ایرانی رو مصرف می‌کنن و مشکل خاصی هم ندارند.
می‌دونید چقدر توضیح واسه مریضه دادم تا واسش جا افتاد که قطعا بهتره چند بسته ایرانیش رو ببره و این‌چند وقت مصرف کنه تا خارجیش پیدا بشه؟!
نکنین این کارا رو!

¤¤¤ قیمت آموکسی‌سیلین شد بسته‌ای ۹۰۰تومن!
شاید تنها نکته‌ی مثبتش کم شدن مصرف خودسرانه‌اش باشه
شایدم اوضاع خراب‌تر بشه٬ چون بعد گرون شدن قبلیش٬ مردم با یه بسته سروته‌اش رو بهم می‌آوردن و حالا احتمالا به سه چهار دونه اکتفا می‌کنن!

¤¤¤¤ روزت مبارک...
            عید شمام مبارک

«۲۲۲+ چهار»


جمعه 21 تیر ماه سال 1387
بازم سلام اول!



سلام
به خونه‌ی جدید من خوش اومدین.
هرچند خودم هنوز بهش اخت نشدم و هنوز توش احساس غریبگی می‌کنم...
هرچی صبر کردم تا اول خودم بهش عادت کنم و بعد مهمون دعوت کنم نشد٬ گفتم شاید حضور شما شاید کم‌کم همون حس و حال رو به اینجا هم بده.

بگذریم از اینکه چی شد و چه اتفاقی افتاد که مجبور به این اسباب‌کشی شدم٬ چیزی که مهمه اینه که حالا دوباره اینجام٬ کنار دوستایی که این روزها قدرشون رو بیشتر از قبل می‌دونم...

اما اخبار این چند هفته‌ای که نبودم!

¤ تو امتحان قبول نشدم!
دو روز اول رو شوکه بودم٬ دو روز بعد رو دنبال کار اعتراض٬ طی یه سفر ضربتی وحشتناک با اتوبوس به تهران٬ بعد یه هفته سرکار بودم برای بررسی اعتراض و آخر هم همون‌جور که قابل‌پیش‌بینی بود٬ هیچ نتیجه‌ای نگرفتم...
جزئیات اینکه چرا اعتراض داشتم و چی شده بود بماند٬ خسته شدم از توضیح مکررش تو این روزها و بعدم٬ دیگه دردی رو هم دوا نمی‌کنه.

¤¤ چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم که دلیل قبول نشدنم شاید این بود که تو انتخاب بین علم و ثروت نتونستم از هیچ‌کدومشون بگذرم! خواستم هر دو رو با هم داشته باشم٬ و خب بلند کردن دو هندونه با یه دست کار راحتی نیست!
البته تجربه‌ی ده روز آخر قبل امتحان که سرکار نرفتم و  قرار بود شبانه‌روز درس بخونم و بازده‌ای که پایین‌تر از روزهای قبل شد٬ نشون داد که لااقل تو شرایط امسال تغییر چندانی ایجاد نمی‌شد اگه علم تنها هم انتخاب می‌شد.

شاید هم زیادی مطمئن بودم به اینکه دیگه این قبولی حق منه٬ به اینکه دیگه با همه‌ی عذاب‌هایی که این مدت اخیر کشیدم کاسه‌ی سهم من از درد و رنج٬ یا به عبارتی آزمون‌های الهی(!) پر شده و حتما خدا با این قبولی یه حالی به من می‌ده و کمکی می‌کنه به نجات من...
که گویا اشتباه کرده بودم...
بازی عدم تطبیق خواست الهی با خواست من همچنان ادامه داره!

یا شاید هم...!
نه قول بهش قول دادم که اگه قبول نشدم ذره‌ای تقصیر رو گردن اون نندازم!
نه... تو سنگ تموم گذاشتی..

به هرحال دلیل هرچی بود٬ نشد
اما مصمم‌ام کرد واسه اینکه یه سال دیگه تلاش کنم. اون ابهتی که امتحان داشت و ترس از مصاحبه همه از بین رفت٬ و حالا مطمئنم با یه کم تلاش بیشتر و یه نمره‌ی کمی بالاتر٬ هیچکی حتی تو مصاحبه هم نمی‌تونه ردم کنه.
و اینی‌که امسال هیچ‌کس از مشهد تو رشته‌ی بالینی قبول نشد٬ هرچند حسودانه به نظر می‌رسه!٬ اما این امید رو بهم می‌ده که به هدف نهاییم خدشه‌ی چندانی وارد نشده...

تا چه پیش آید...

¤¤¤ بعد از امتحان خودم رو تبعید کردم به داروخونه٬ طوری که جز ساعات خواب و غذا٬ یه ساعتی بیشتر خونه نیستم٬ یعنی کار و کار و کار!
چیزی که این روزها واقعا بهش نیاز دارم...
البته خلوتی روزهای اخیر داروخونه هم فرصت خوبی بهم داده واسه مطالعه‌ی کتاب‌هایی که مدت‌ها بود منتظر تموم شدن درس و امتحان واسه خوندنشون بودم. این تا حدی کمکم می‌کنه واسه جلوگیری از پرواز فکرم به جاهای ممنوعه٬ البته فقط تا حدی!

¤¤¤¤ بعضی دروغ‌ها٬ حتی اگه مصلحتی هم باشن اون‌قدر بزرگن که گفتن یکی‌شون هم کافیه واسه چوپان دروغ‌گو شدن آدم...
نمی‌تونم مطمئن باشم که این‌بار رو راست گفتی و داری می‌گی
اما به احترام همه‌ی خوبی‌هات٬ همونی می‌شه که تو می‌خوای...


¤¤¤¤¤ وقتی مشتاقانه ازم می‌پرسه می‌دونی هفته‌ی پیش این موقع کجا بودیم٬ و من غرقم تو فکر جایی که بیشتر از سه ماه پیش بودم٬ باورم می‌شه که
نه٬
نمی‌تونم

میان ماه من تا ماه گردون ...

¤¤¤¤¤¤ می‌گن امشب شب آرزوهاست
خدایا امسال می‌شه سومین سال٬ نه؟!
تا سه نشه بازی نشه هم از مد افتاده دیگه٬ نه؟!!!

پ.ن: اخبار امتحان صرفا واسه اطلاع رسانی بود٬ جان ما همدردی نکنین باهام٬ که تازه غمم رو فراموش کردم و کلا با همدردی حال نمی‌کنم!
مرسی


«۲۱۹+ چهار»


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 7844


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...