روزانه‌های یک رزیدنت بالینی!
زیستن در مرز واقعیت و خیال است که به زندگی بعد می‌بخشد٬ وگرنه واقعیت زندگی به تنهایی تلخ است...
اسفند 1388
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          
آرشیو
جمعه 1 آبان ماه سال 1388
دوست‌نامه...


مادرترین دوست دنیا٬
بهم گفته بودی که از استادتون شنیدی یه روز تو زندگی مردمان غیر ایران زمین هست که اشرافی‌ترین و بهترین جشن ممکن رو درش می‌گیرن٬ بهترین تفریحات٬ سفرها و ...٬
گفته بودی گفتین و گفتین٬ و اشتباه بوده تا رسیده به جشن تولد ۲۵ سالگی...
گفته بودی٬ و من ته دلم غصه داشتم که من اما حتی یه جشن کوچیک دوستانه هم نمی‌تونم داشته باشم...
غصه داشتم که نمی‌تونم برم شهرم...
غصه داشتم که ...

اما مثل همیشه تو بودی...
مثل تمام روزهای سخت این سال‌های اخیر...
مثل تمام روزهای تلخ و شیرین دیگه...
ممنونم ازت٬ به خاطر شاهانه‌ترین جشن دو نفره‌ای که واسم گرفتی...

پنجشنبه 30 مهر ماه سال 1388
۲۴ پر!



تولدم مبارک!

باورم نمی‌شه ربع قرنه که تو این دنیا تشریف دارم!
یهو دلم تنگ شد برای تمام روزهای گذشته... روزهای ۴سالگی و اوشین دیدن!٬ مهدکودک و خالی‌بندیم برای دوستام که ۶تا خواهر برادریم و ...٬ دبستان و گل‌وبلبل کشیدن کنار صفحات!٬ راهنمایی و صحبت‌های درگوشی از مسائل ممنوعه!٬ دبیرستان و درس و شیطنت و رفاقت‌هاش٬ دانشگاه و باز هم درس و جمع‌ها و گردش‌های دوستانه٬ اردوها و سمینارها٬ ماجراهای کلاس و ... عشق٬ و حتی همین یک سال گذشته و ...

چه می‌شه کرد٬ گذشته‌ها گذشته... پیش به سوی یک سال پرتجربه‌ی دیگه!

یاد کوله‌بار تجربه افتادم!! یادش بخیر... زمان چه زود می‌گذره...

¤ پارسال کادوی تولدی که آرزوم بود یه قهوه و کیک بود٬
امسال اگه گفتین چیه؟!

آرزومندی‌های من همیشه کم‌هزینه است از نظر مادی٬ اما از محالات...!


دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388
مصائب یک رزیدنت بالینی ماه اول!



¤ اگه قصد ترک اعتیاد به اینترنت و وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خونی رو دارید داروش دست منه!
فقط کافیه عزم‌تون رو جزم کنین واسه قبولی تو یه رشته‌ی بیچاره‌کُن مثه بالینی (مشابه‌اش رو تو رشته‌ی خودتون بیابین!) اونم تو یه شهر دور از خونه٬ بعدم اصرار پشت اصرار کنین واسه مستقل زندگی کردن! نه خوابگاه٬ نه هم‌خونه!! چاشنی‌های مشکلات جانبی‌ هم دیگه به سلیقه‌ی خودتون و مقدار کافی!
اینجوری می‌شه که حتی به زور وقت می‌کنین نظرات وبلاگ‌تون رو جواب بدین٬ چه برسه نوشتن و خوندن و ول گشتن تو نت!!

¤ ماه‌های اول تحصیل مجبور هستیم که با بچه‌های فیزیوپاتولوژی دوره‌ی عمومی پزشکی که ۳-۴ سال از ما کوچک‌تر هستن سر کلاس بشینیم! درست مثه دوره‌ی عمومی خودمون! و برخلاف رزیدنت‌های بقیه‌ی رشته‌ها اصلا حس و حال رزیدنت بودن رو لمس نمی‌کنیم! من که خیلی هم راضی‌ام از این حس جوونی و شادابی که دوباره می‌تونم تجربه کنم. اونم بچه‌های باهوش و تخس این ورودی که کنارشونیم! که اگه وقت و انرژی می‌داشتم از تیکه‌ها و بحث‌هایی که بین اونا و اساتید سرکلاس پیش میاد می‌شد چندین پست بنویسم!
فایده‌ی دیگرش اینه که زیاد احساس خنگ بودن دست نمی‌ده به آدم با توجه به اینکه خب تو خیلی زمینه‌ها ما از دانشجوهای کلاس بیشتر می‌دونیم! و تازه کلی هم می‌تونیم ابراز وجود کنیم!!

¤ تو این یکی دو هفته به اندازه‌ی تمام عمرم سرامیک و کاشی سابیدم٬ لباس شستم٬ زمین تمیز کردم٬ جارو و کلی کارهایی که همیشه ازشون متنفر بودم! دستام شده عینهو دست‌های کوزت!! اینم از اون کارهای خداست که...!! خلاصه حسابی کدبانو گشته‌ایم!! و استعداد حمالی که در وجود هر زن نهفته است٬ در وجود ما نیز از بالقوه به بالفعل تبدیل گشته!!

¤ روز اول آشنایی با هم‌کلاسی‌‌ها٬ یکی از آقایون هم‌کلاسی: ... خانم دکتر رو هم که من از قبل می‌شناسم‌شون٬ مقالاتشون رو خوندم و استفاده کردم
من٬ هم مسرور و خرسند از شنیدن این مطلب و هم متعجب که نه٬ انگار زحمات استاد عزیز برای وادار کردن ما به نوشتن مقاله و یاد گرفتن نوشتن مقاله‌ی native!! چندان هم بی‌فایده نبوده و مقاله نوشته‌ایم در حد ISI شونصد!! که در حضور این همه مقالات، این هم‌کلاسی عزیز مقالات ما را هم مطالعه فرمودند: بله! من هم شما رو یادم میاد تو سمینارها آقای دکتر!
هم‌کلاسی: خانم دکتر این مقالات رو خودتون می‌نویسین یا از جایی برمی‌دارین حالا خداییش؟!
من، عصبانی و تهاجمی!!: دستتون درد نکنه آقای دکتر! معلومه خودم می‌نویسم!
هم‌کلاسی: نه آخه یه رگه‌ی طنز تو مقالاتتون هست که خیلی جالبه، پس کلاسی چیزی رفتین؟!!!
....

و ما تازه کاشف به عمل آوردیم که منظور هم‌کلاسی محترم مطالب چاپ شده از وبلاگ ما در هفته نامه سپید است که بی‌آبرو کرده ما را اساس در جلوی عام و خاص!!و حالمان گرفته شد اساس‌تر!! که ISI و ... کشک!!!

خلاصه اینکه مردم به نوشتن مقاله مشهور می‌شوند ما به نوشتن این خزعبلات!! و دیگر اینکه خودبسته‌تر باید شویم به علت شهرت!!!! این است محدودیت‌های زندگی آدمهای مشهور!!!

¤ همه چیز هست اما...
لعنتی...؟!


<< 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 52586


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...